تبليغاتX
دل نوشته های سجاد دین پرست
سلام یاران من...

ضمن گرامی داشت قیام دانشجویی ۱۸ تیر ، آخرین متنم را به خدمتتان پیشکش مینمایم.

احمد باطبي

 

من ضجه مرگ سرزمينم را

در برق دندانهاي طلاي ساحراني ديدم كه

بوي دهانشان متعفن و قهقهه هاشان تمامي ناپذير مي نمود.

مادران را چه شده كه ديگر مرد نمي زايند

و مردان را چه شده كه دگر آرش و فريدون و آريو برزن نميشوند.

موطن من، از چه مي نالي اينچنين دردناك...

مي دانم گام هاي اين بيگانگان،سنگين است روي سينه ات

اما مگر تو چنين بيگانگان پست تبار را بسيار نديده اي به خود؟

براي تو كه مغول هاي بي خرد و متجاوز

و اسكندر پر كينه و سنگدل

و اعراب متوحش و پست طينت و نادان را به خود ديده اي

و اجازه زيستن روي تن پاكت ندادي و بيرون راندي...

اينان كه اينانند.

مرا بي غيرت خطاب نكن خاك من ...

تو كه مي داني، نبايد تو را دوست داشته باشم

اما آهسته در گوشَت خواهم گفت:

          "ايران من ، تو را دوست دارم"

به من بگو در سينه چه پنهان داري كه

اينان اينگونه با حرص خاكت را مي كاوند.

بميرم برايت كه پيكرت از زخم دشنه هاشان خون چكان است

اما به خاك پاكت سوگند كه روزي همينگونه

دشنه در سينه هاشان فرو خواهيم كرد...

بدان كه پرچم سه رنگت را عاري از هر نقش بیگانه ای خواهيم نمود

و از تنت سيم هاي خاردار جدا خواهيم ساخت

و  از دهانت ، دهان بند بر خواهيم كند

و قلم هايت را سرشار از جوهر خواهيم نمود

و ديگر نخواهيم گذاشت مغز سرمان را خوراك مارهاشان كنند.

ما داريم كم كم ما ميشويم

و ديگر هراسناكي اينان برايمان هراسناك نيست.

باور كن  سخنم و بشنو فريادم را...

              "تنها تو براي من خواهي ماند ، اي ايران"

 

+ نوشته شده توسط سجاد دین پرست در جمعه 21 تیر1387 و ساعت 13:18 |
سلام دوستان گرامی.

برای من امسال بهار،طراوت و پویایی گذشته را نداشت،به گمانم هرچه بزرگتر میشوم،بیشتر خجالت میکشم از اینکه محصور باشم.از اینکه تحت سلطه باشم.نمیدانم،شاید ،نمیدانم ...

ولی ای کاش میشد، آقای خودمان باشیم و نوکر خودمان.

متن جالبی انتخاب کرده ام که برایتان در این پست قرار دهم.خداحافظی میکنم و دعوت مینمایم شما را به خواندن این متن فوق العاده.

 اي كاش ميشد فرياد بزنم...

آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

ژوزف برودسکی

برگردانِ مرتضی ثقفیان
 

 

 

 این متن به سده‌ی دهم یا یازدهمِ پیش از میلاد بازمی‌گردد و نزدِ سومرشناسان، معروف است به «دیالوگِ بدبينی». در روزگارِ باستان، متنی فلسفی تلقی می‌شد؛ حالا، برخی بر‌این باورند که آن را باید یک  پارودی (نقیضه، هجویه) به‌حساب آورد. 

  

                                                                                                      ژوزف برودسکی

  

۱ 

- آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

- بشتاب٬ گردونه بیار٬اسب‌ها بر آن بِبَند؛ می‌خواهم به سَرایِ شاه بروم.

- به سَرایِ شاه برو، خداوندگارا! به سَرایِ شاه برو.

   شاه از دیدارِ تو شادمان خواهد شد و با تو مهربان خواهد بود.

- نه، برده! نمی‌خواهم به سَرایِ شاه بروم.

- نه، نرو، خداوندگارا! به سَرایِ شاه نرو.

   شاه به سفرهایِ دور و دراز روانه‌ات خواهد کرد،

   به راه‌هایِ ناشناخته، به دلِ کوهستان‌هایِ پُرگزند؛

   شب و روزت درد و رنج  خواهد شد.

 

۲

 

-آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

- آب بیار، بر دست‌هایم بریز؛ می‌خواهم خوراک بخورم.

- خوراک بخور، خداوندگارا! خوراک بخور.

   غذایِ فراوان دل را شاد می‌کند و دست‌هایِ پاکیزه نگاهِ شَمَس را می‌رُباید.

- نه، برده! نه. نمی‌خواهم خوراک بخورم!

- خوراک نخور، خداوندگارا! خوراک نخور.

   شراب و تشنگی، خوراک و گشنگی

   هرگز آدمی را رها نمی‌کنند، هرگز یکدیگر را ترک نمی‌گویند.

  

۳

- آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

- بشتاب، گردونه بیاور٬ اسب‌ها بر آن بِبَند؛ می‌خواهم برای گردش به گِردِ شهر بروم!

- چه کارِ نیکویی، خداوندگارا! چه کارِ نیکویی!

   آواره‌ی  بی‌خیال همیشه در پُر‌کردنِ شکم کامیاب است،

   سگِ بی‌صاحب همیشه استخوانی می‌یابد.

   پرستویِ مُهاجر با اُستادیِ بسیار، آشیانه می‌سازد.

    الاغ وحشی در خُشک‌ترین صحراها نیز علفی می‌یابد.

- نه، برده! نه. نمی‌خواهم دور و وَر شهر گشتی بزنم.

- نرو، خداوندگارا! نرو. اوقاتت را هم تلخ نکن.

   آواره همیشه سیاه‌بخت است.

   دندان‌هایِ سگِ بی‌صاحب می‌ریزد.

   لانه‌ی پرنده‌ی مُهاجر زیرِ گِل دیوار دَفن می‌شود.

    بسترِ الاغ وحشی زمینِ لُخت است.

 

۴

- آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

- آرزو دارم همسری برگُزینم و صاحبِ فرزندانی چند شوم.

- اندیشه‌ای‌ست نیکو، خداوندگارا! همسری برگُزین، همسری برگُزین.

   آن‌که فرزندی دارد، نامِ خود را پایدار می‌کند، نامش در دعاهایِ آیندگان تکرار خواهد شد.

- نه، برده! نه. نمی‌خواهم خانمانی داشته باشم.

- همسر اختیار مَکن، خداوندگارا! بی‌فرزند بمان.

   خانمان به دری شکسته مانَد که لولاَاش غِژ غِژ می‌کند.

   از سه فرزند، تنها  یکی تندرست می‌مانَد؛ دیگران همیشه ناخوش‌اند.

ـ پس بهتر است خانمانی بسازم یا نه؟

- خانمان مَساز.

   آن‌که خانمان دارد، خانه‌ی نیاکان را به ویرانی می‌کشانَد.

 

۵ 

- آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

- می‌خواهم تسلیمِ دشمن شوم؛

   و در دادگاه، در  برابرِ بدگویان، خاموش بمانم.

- درست است، خداوندگارا! درست است. تسلیمِ دشمنانت شو؛

   در برابرِ بدگویان، خاموش بمان.

- نه، برده! نه. نه خاموش می‌مانم، نه تسلیم می‌شوم!

- تسلیم مَشو خداوندگارا! خاموش نیز نمان.

   اگر هرگز دهان نگشایی،

   دشمنانت همان‌قدر آشتی‌ناپذیر و ستمگر‌اند که فراوان.

  

۶

- آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

- دلم میخواهد اندکی تبهکاری کنم،چطور است؟

- بکن، خداوندگارا! بکن. چه فرقی می‌کند؟ اندکی تبه‌کاری کن.

   وَ‌گر‌نه چگونه می‌توان شکم را سیر کرد؟

   چگونه، اگر‌نه از راهِ تبه‌کاری، می‌توان جامه‌ای گرم بَر تن کرد؟

- نه، بَرده! نمی‌خواهم تبه‌کاری کنم!

- آن‌که تبه‌کار است، یا به هَلاکت می‌رسد، یا زنده پوستش را می‌کنند و چشم‌هاش را در‌می‌آورند،

   یا چشم‌هاش را در‌می‌آورند و زنده پوستش را می‌کنند و به سیاه‌چالش می‌اندازند.

  

۷ 

- آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

ـ قصد دارم به زنی عشق بورزم.

- عشق بورز، خداوندگارا! عشق بورز!

   آن‌که به زنی عشق می‌ورزد، همه‌ی غم‌ها و رنج‌ها را فراموش می‌کند.

- نه، برده! نمی‌خواهم عاشقِ زنی شوم.

- عاشق نشو، خداوندگارا! عاشق نشو!

   زن ریسمان است، دام است، دخمه‌ای‌ست تاریک.

   زن لبه‌ی بُرنده‌ی تیغ است که گلوگاهِ مرد را در تاریکی می‌دَرَد.

 

۸ 

- آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

- بشتاب، آب بیار، دستان‌ام را بشوی؛ می‌خواهم به درگاهِ ایزدِ خویش پیشکشی بدهم.

- پیشکش بده، خداوندگارا! پیشکش بده.

   آن‌که به درگاهِ ایزدِ خویش پیشکش می‌دهد، دلش از ثروت انباشته می‌شود؛

   احساسِ بخشندگی می‌کند، و انبانِ سیم و زرش گشوده است.

- نه، برده! قصد ندارم پیشکشی بدهم!

- چه کارِ درستی، خداوندگارا! چه کارِ درستی!

   آیا می‌توان به راستیً ایزدِ خویش را آن‌گونه پَروَرد که مانندِ توله‌ای از پیِ آدم بیاید؟

   او همیشه پیشکش می‌طلبد و فرمان‌بُرداری و به‌جای آوردنِ آیین‌ها!

  

۹ 

- آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

- می‌خواهم زر به بهره دهم. می‌خواهم بهره‌‌خواری کنم.

- برای بهره، زر ِبنِه، خداوندگارا! زر به بهره دِه.

   آن‌که چنین می‌کند، بختِ خویش بدر برده است؛ سودِ بهره بسیار است.

- نه برده! نه وام می‌دهم، نه زر می‌نهم!

- زر َمِنه، خداوندا! وام ندِه!

   وام دادن زر مانندِ عشق ورزیدن به زن است؛ پس گرفتنِ آن مثلِ بچه‌ی بیمار پَس انداختن.

  نفرینِ مردم همیشه در پیِ آن‌هاست: این چه نانی‌ست که می‌خورند؟!

   به آن‌ها نفرت می‌ورزند و می‌کوشند از سودشان بکاهند.

 

۱۰

- آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

- می‌خواهم برای مردمِ سرزمینم کاری مفید انجام دهم!

- چه نیکو، خداوندگارا! چه نیکو! انجام بده!

   هر‌که به سرزمینِ خویش خدمت کند، نامِ خود را در مُهرِ زرینِ مردوخ حک کرده است.

- نه، برده! نه. قصد ندارم سرچشمه‌ی کارِ نیک برایِ سرزمینم باشم.

- نکن، خداوندگارا! نکن. فکرش را هم نکن.

   برخیز و به ویرانه‌های گذشته برو؛

   به جُمجُمه‌هایِ مردمانِ معمولی و جمجمه‌های والاتبارها بنگر:

   کدام‌یک از آنِ نیکوکاری بوده وکدام از آن فردی تبه‌کار ؟ 

۱۱

- آهای برده، به خدمت پیش‌آ!

- بله، خداوندگارا، بله؟

- اگر این حرف‌ها درست باشد، پس کردارِ نیکو چیست؟

- شکستنِ گردنِ تو و گردنِ من...  این است کارِ نیکو!

   چه کسی چنان بلند است که به آسمان برسد؟

  چه کسی چنان پهناور است که بتواند کوهها را در آغوش کشد؟

- اگر این سخن درست باشد برده، بهتر آن است که تو را هلاک کنم،

   درست‌تر آن است که تو پیش از من رفته باشی.

- خداوندگارا! آیا بر‌این باوری که می‌توانی بی‌من حتی سِپنَجی زنده بمانی؟

 

 

برگرفته از سایت دوات(رضا قاسمی)

+ نوشته شده توسط سجاد دین پرست در دوشنبه 12 فروردین1387 و ساعت 16:10 |
سلام دوستان من.

امیدوارم سال نو تا حال،خوشی و سلامتی را برایتان ارمغان آورده باشد.

دوستان،امروز ۲۷ مارس برابر با ۷ فروردین،روز جهانی تئاتر است.

تئاتر بينواي من

این روز را به همه هنرمندان وادی تئاتر،که سرسختانه و با استقامت این روزهای افول تئاتر را،مردانه،چون رفیقی،با او ایستاده اند و تنهایش نمیگذارند،تبریک عرض مینمایم و آرزوی روزهایی بهتر و بهتر برای این هنر مظلوم و هنرمندان مظلوم ترش دارم.

و اما همه ما احساس میکنیم جای خالی اش را،رادی...راد مرد عرصه درام نویسی ایران را.

نمیدانی چقدر هوایت را کرده ایم پیرمرد...صحنه بی تو دگر بوی نمناک جنگل نمیدهد و آهنگ بارش باران در گوشهای ما نواخته نمیشود.ولی این را بدان که تو همیشه برای ما رادی خواهی ماند و هیچ کس را قدرت تکیه زدن بر تخت خالی ات نیست.

ای تئاتر مقدس،

عاشقانه دوستت دارم و کنارت خواهم ماند تا روزهای اوج تو.گرچه این هویداست که تو هیچ احتیاج به من نداری،ولی من دیوانه ات هستم.

بقول استاد فخرایی:"تئاتر عاشق نمیخواهد،دیوانه میخواهد"

+ نوشته شده توسط سجاد دین پرست در چهارشنبه 7 فروردین1387 و ساعت 14:51 |
سلام.دوستان من.

مبادا چند روز خوشی نوروز ما را از احوال هموطنان تنگدست و مستضعفمان غافل کند...

این آخرین نوشته ای است که نگارش کرده ام.

 براي نان شب؟

رد پایش در برف گم میشود

از بس که مانده بود،زیر پایش علف سبز شد،

زمستان را میگویم.

آوای پرستو،سخن بهار را فریاد میزند

که بدرقه می کند سرما را

و می پوشاند ردای سبز  به شاخه های بی حیای درختان

که اینگونه خود را در پیش چشم رهگذران

عریان نموده اند.

اما برای دخترک تنهای شهر

نوروز و دیروز،فرقی نمی کند.

او همیشه باید برای پست طینتان

زمستان وار،برگ از تن بریزد

تا فراهم آورد لذت دقایقی از آنها را

و تضمین نماید سیری روزی از خود را

و آبستن كينه از ايشان شود.

براستی آیا دخترک در این زمستان

اینگونه عریان

سرما نمی خورد؟

*     *     *

+ نوشته شده توسط سجاد دین پرست در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 1:28 |
سلام دوستان عزیز.

فرا رسیدن نوروز باستانی-یادگار جمشید-را به تمام هموطنان در جای جای این سیاره خاکی تبریک عرض مینمایم و از پروردگار برایتان طلب سال خوشی دارم و آرزو میکنم در سال جدید تمامی داشته های خوب سال گذشته را بهمراه نداشته هایی که آرزو دارید،بدست آورید.

برای این پست دو متن کوتاه زیبا انتخاب کرده ام.

اولی را در کتاب "اسکندر مقدونی" خواندم و چند روزی است عجیب از آن تاثیر یافته ام و بکارش میگیرم:

"خصلت برجسته ای داشت که همه مردان بزرگ صاحب آنند،

سریع العمل بود،زود تصمیم میگرفت و زود به جنبش در می آمد،

بی درنگ به میدان میتاخت و سخت با دشمن در می آویخت"

                                                                        اسکندر مقدونی

                                                                             جان گونتر

                                                                         ترجمه ایرج قریب

و دیگری :

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

                                                                           دکتر علی شریعتی

باز هم سال نو را تبریک میگویم و آرزوی بهترین لحظات را برایتان دارم.

اما خاطرتان باشد در این نوروز زیبا هستند پدرانی که از شرم تهیه نکردن عروسک دختر بچه اش شب را بسختی سر میکند و هستند کودکانی که در حسرت داشتن لباس نو ، کنار سفره هفت سین،توی تنگ ماهی اشکشان سرریز میشود.

+ نوشته شده توسط سجاد دین پرست در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 1:8 |
سلام دوستای من

یکی دیگه از متن هام رو امروز براتون میذارم

امیدوارم ازش لذت ببرید...

 

انگار حالا ها دیگر عشق مرجان کسی را نمی کشد...

خب،چه بسیار است عشق

و چیزی که زیاد است مرجان

خاطرات چه سهل بدست باد سپرده میشوند

باد آنرا با خود میبرد تا پیش ابرها

و ابرها از شنیدن این همه سنگدلی گریه شان میگیرد

ابرها میبارند تا که این ناپاکی ها را پاک کنند

تا گرد کهنگی از روی گوی بلورین صداقت بزدایند

تا نقاب آدمان را رنگ برگیرند و زیباشان کنند

اما حیف که آدمها از پاکی فراری اند...

همچون کودکان گریزان از حمام

همچنان نقابدار و کثیف می زیند

و تو در وجودشان عشق را نخواهی یافت

و اگر پی عشق میگردی

آرام از پنجره ی خانه ای خالی به درون نظر بیفکن

در آن کنج خلوت

 هر دو نقاب از چهره بر میگیرند و رخت از تن

و چقدر پست و خجل میشود عشق!!!

+ نوشته شده توسط سجاد دین پرست در شنبه 18 اسفند1386 و ساعت 16:17 |
سلام.

افلاطون میگه:

مهمترین قسمت هر کاری،شروع است.

امیدوارم که شروع خوبی داشته باشم.

برای اولین پست،آخرین شعرم رو که گفته ام مینویسم.هنوز اسم نداره...

 

طرف های غروب

وقتی خورشید دگر از تابیدن حوصله اش سر رفته

کوله بارش را بست،

داشت میرفت پس تپه خاکستری تنهایی

تا جدا از هوس و رنگ و ریا -شهر این آدمها-

فارغ از هرچه غم و درد دمی آساید...

آسمان دلواپس،

چشمان ستاره ها میگفت:

با تنی پر آتش پیشواز کسی آمده اند.

هر کدام با خودشان میگفتند:

دیشب از اینطرف آمد و صبورانه نگه میکردند.

تا که انگار به یکباره کسی

بدمید در رخ و روح نیمه جان آنها نفسی

همه شان رنگی و پر نور شدند

شاید که کسی را دیده بودند

آری،شب شد و ماه آمده بود

خدا گفت:

بخوابید آدمها.

و همه خوابیدند

دیگر حالا خودشان و خودشان.

ماه سری چرخاند و شنید

صدای خر و پف را که زمین را کَر کرده...

ماه خوب میدانست که جز ستاره ها

هیچ کس را یارای این همه شب بیداری نیست.

به خیالش که خدا هم خواب است

و شروع کرد به نازیدن و رقصیدن با آهنگ ناله ستاره ها

و اشک از دیده ستاره ها جاری می ساخت

با آنهمه زیبایی

غافل از اینکه یکی آن بالا

توی یک دفتر مشق چهل برگ

با مدادی پر رنگ

مینگارد همه ی خوب و بدش

*     *     *

شاید هم ماه گناهکار نباشد هرگز

شاید روزها که ستاره ها

انتظار شب و او را میکشند

ماه آنطرف دنیا

کسی چه میداند...

شاید ماه آنطرف دنیا یکی را داشته باشد...

*     *     *

+ نوشته شده توسط سجاد دین پرست در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 19:35 |
Erorr in Your Internet Explorer !!!